گاو!

آقای قجری؛ شما بی‌شک خرترین، احمق‌ترین و گاوترین موجودی هستی که اکسیژن‌های هوا رو هدر می‌دی.

پراکنده

۱- امروز هم کلاس ریاضی صبح رو نرفتم، این دفعه خواب نبودم. ۶:۳۰ از خواب بلند شدم ولی دوست نداشتم برم، بهش احساس نیاز نمی‌کردم. در حال حاضر نیازی به دانستن فرمول هذلولی‌گون دوپارچه حس نمی‌کنم، هر موقع نیاز شد، خب یاد می‌گیرم اما نه الان که صدتا چیزی که باید بلد باشم رو بلد نیستم.

۲- سروش یکی از بچه‌های خوابگاهی باحالِ تقریبا متفاوت و کمی خجالتی دانشکده هستش. این بنده خدا از اوایل این ترم (حداقل تا جایی که من خبر دارم) با یکی از دخترهای دانشگاه دوست شده. از ماه پیش تا حالا چندبار تا حالا با هم دیدمشون و این بنده‌خدا خیلی ماخوذ‌به‌حیا و سربه‌زیر یه سلام‌علیک ریز و سریع می‌کنه؛ قشنگ حس می‌کنم وقتی یه آشنا رو از دور می‌بینه به خودش میگه «تو از کدوم گوری پیدات شد لعنتی؛ حالا چجوری با این سلام‌علیک کنم؟».

۳- امروز بعد از تموم شدن کلاس AP رفتم کتابخونه تا عضو شم و ببینم کتاب چی داره، باید بگم از چیزی که انتظار داشتم کتابخونه بهتر بود و علی‌الحساب ۳تا کتاب گرفتم و یه ۱۰۰ هزارتومانی به قول دوستان سیو کردیم.

۴- همون سه پست پیش.

۵- ای کوه پرغرور من، سنگ صبور تو منم.

Ugly af

ما زشتا هر بار که عکس می‌گیریم مجبور میشیم ۲۰تا افکت روش بذاریم تا بشه بهش نگاه کرد.

پثتیکلی مودی

فاطمه درباره خودش می‌گفت «من صفر تا صدم تو دو ثانیه هستش»، حقیقتا این دقیق‌ترین تعریفی بود که می‌تونستم برای خودم پیدا کنم. مامانم بعضی موقع‌ها که حتی از دور هم معلومه کسی نباید سمتم بیاد بهم می‌گه «دوباره دعات گم شد؟».

راستش این پست رو وقتی حالم خیلی خوب بود درفت کردم، الان که ادامه میدمش دوباره حالم خوب نیست و جدا این مقدار مودی بودن اذیت‌کننده‌ست. کاشکی می‌تونستم به خودم حالی کنم چیزهایی که از کنترل من خارج هستن، به من ربطی نداره و نه‌تنها الان، که هیچ‌وقت نمی‌تونم تغییرشون بدم.

پ.ن: این غم‌انگیزترین حالت غمگین شدن است.

 

من دیوانه

کاش متوجه می‌شدی چقدر از بار سنگین تک‌تک واژه‌هایی که به زبان می‌آورم واهمه دارم.