شاه قلبم

تفاهم داریم میدونی که؟ یعنی اینکه تو خیابون راه میریم و من یهو بهت نگاه می‌کنم و می‌بینم داری دقیقا به همون کسی که من فکر میکنم بد لباس پوشیده نگاه می‌کنی٬ هردوتامون از بوی شیر بستنی قیفی‌های دستگاهی خوشمون میاد٬ هردوتامون آخرین دفعه‌ای که به کسی گفتیم فلان‌قدر به من پول بده یا فلان چیز رو برام بخر اینقدر گذشته که می‌تونیم ادعا کنیم که آخرین بارش رو از یاد بردیم٬ امروز فهمیدیم که هردوتامون عکس و واقعیتمون خیلی فرق داره٬ هردوتامون دست و پامون عرق می‌کنه هرچند برای تو بیشتر عرق می‌کنه و من دوست داشتم دستای منم مثل تو زیاد عرق می‌کرد تا حداقل می‌تونستم باهاش سربازی رو معاف شم البته اینم بگم که اگه دستای منم اندازه تو عرق می‌کرد دیگه موقعی که دست همو می‌گرفتیم٬ دستامون رو هم سر میخورد٬ تکنیکلی اصطکاکش صفر می‌شد. گفتم اصطکاک و یاد این افتادم که هردوتامون فیزیک رو دوس نداریم٬ فلافل و سیب‌زمینی سرخ‌کرده و کالباس و سوسیس هم از اون چیزاست که همه با هم روشون تفاهم دارن٬ راستی جفتمون به جد اعتقاد داریم که غذا نباید ترش باشه.

البته تفاوت هم زیاد داریم. از اینکه من خیلی بی‌رحم یهو آدما رو می‌کوبم و میگم مهناز افشار و اون یارو مجری جیوگی رو فرقی بینشون قائل نیستم ناراحت میشی یا حداقل خوشحال نمیشی و احتمالا از اینکه «اون یارو» خطابش کردم و باور نمیکنی الان هرچه‌قدر به خودم فشار میارم اسمش یادم نمیاد. یا من برخلاف تو آب‌میوه هم دوس دارم. بازم تفاوت داریم ولی خب مگه مهمن؟

راستی؛ چقدر مونده تا بتونم راحت بغلت بگیرم؟

هه

تا حالا از ته دل به دست‌فروش مترو که در تکون مترو جنس رو دستش می‌گیره و محکم قدم می‌داره و اصلا سرش گیج نمیره حسودی نکرده بودم.

میشن اکامپیلیشد.

چقدر حالم بده…

پ.ن ۱: در ۱۵ ساعت گذشته، ۹۳ درصدش رو خواب بودم؛ احسنت.

پ.ن ۲: لعنت به من و تمام احوالاتم.

ذهن مسموم

در حالی که این نوشته را می‌نویسم اصلا سرحال نیستم و بی‌اندازه عصبانی ام و به همین خاطر خواندن این نوشته از تمام متونی که تا حالا اینجا نوشته شده نیز حتی عبث‌تر می‌دانم.

۱- کاش این ماه رمضون زودتر تموم شه و فقط بره. فک کنم سنت و عادت همیشگی‌مون رو روی ماه رمضون هم اجرا کردیم و حالا بعد از محرم که سال‌ها به سیرکی تبدیل شده، ماه رمضون هم تونستیم به اون مقام برسونیم. آقای آذری جهرمی منت سر ما گذاشتن و یه ماه حقوق خودشون رو برای آزاد کردن زندانی‌ها کنار گذاشتن ولی کاش کسی جرات داشت تا نه مثل من در یک گوشه دورافتاده اینترنت بلکه در یه جای پررفت‌وآمد می‌نوشت که زندانی‌ها برای آزادی خودشون به پول دربهترین‌حالت‌مشکل‌دار شما نیاز ندارن وزیر اطلاعاتی حرف‌گوش‌کن جوان. ارگان‌های دولتی دیگر هم چند صد میلیون هر کدام به این قضیه کمک کردن، واقعا این حد از بخشندگی در کشور ما سابقه نداشته.

۲- ما فکر می‌کردیم که خدا دشمنان ما رو از احمقان قرار داده؛ ولی متاسفانه رهبران ما رو از این دسته قرار داده. در سال تولید ملی، دو خودروساز مثلا ملی ما بیش از ۹۰ هزار خودرو رو در انبارهای خود احتکار می کنند و خودروهای ملی ما همزمان با نوسانات ارز هر کدوم چند میلیون تا چند ده میلیون بالا میرند. البته یه نکته‌ای که وجود داره اینه که اگر خودمون هم نخوایم، باز مجبور به استفاده از تولید داخل هستیم چون نه پولش هست نه شرکت‌های غیرداخل اینجا فعالیت می‌کنند.

۳- اینقدر بی‌حوصله هستم که کوچک‌ترین مساله‌ای میتونه تا ساعت‌ها حالم رو خراب کنه. از اینکه دیشب سمت راست صورتم درد می‌کرد که انگار یکی محکم با مشت کوبیده تو صورتم تا امروز که تا  ۱۲:۳۰ خواب بودم و الان که حس می‌کنم نصف موهام شکستن از بس درد می‌کنن. تازه گلودرد هم دارم. خسته شدم، دوس دارم یه سال فقط نبودم.

۴- اصولا هیچ چیز زوری رو من جواب نمیده. این قضیه تا حدی جدیه که من بارها شده که خودم بخوام برم وضو بگیرم و نماز بخونم ولی چون در همون لحظه مامانم مثلا بهم میگه برو نماز بخون کاملا پشیمون میشم و راهم رو کج می‌کنم. از اینکه فکر کنه من به زور حرف اون یه کاری کردم خوشم نمیاد. بگذریم که اون بنده‌خدا حرفش رو آروم و باخواهش میزنه و اصولا نباید چنین حسی در من القا شه.

۵- «مهدی بابا؛ با اینکه دانشجو هستی و اتفاقا تو دانشگاه‌ خیلی خوبی هم درس میخونی اما اندازه بچه فلانی هم حالیت نیست». گاهی حس می‌کنم دلیل حال بدم، فشار روم برای ضایع کردن خیلی از آدم‌هاست. این چیزیه که تضمینی براش وجود نداره و اتفاق نیوفتادنش عین نابودیمه.