Blue is the king

دو تا مَهدی وجود داره، یه مهدی همیشگی و یه مهدی موقع دیدن فوتبال. به اندازهای که فک کنم دلیل اینکه فوتبال کم می‌بینم، حجم هیجان و استرسی که تجربه می‌کنم و البته مقدار فحش و ناسزایی که نثار بازیکنا می‌کنم، هستش.

دقیقه‌های آخر بازی یه داد زدم که فک کنم تارهای صوتیم یه جوری شد، چند استکان آب‌جوش خوردم تا ببینم چی پیش میاد.

مرگ تدریجی

واقعیت اینه که اکثر آدما جنبه‌ی توجه و لطف بیش‌ازحد ندارن، مکانیزمی که تو ذهن اکثر ما جریان داره افرادی که نسبت ما این چنین هستند رو به جای اینکه اولولیت بالاتری بده، بالعکس، میذاره تو اولویت‌های بعدی، میذاره تو «آب‌نمک» یه چیزی که همیشه بی‌قیدوشرط هست همون Unconditional Love که روزی یه آهنگ براش خونده میشه.

این چیزی که می‌گم جدا از ابتذال حاکمه؛ همه جا دیده میشه، از رابطه ما با والدین تا روابط عاطفی و حتی قبل‌تر از شکل‌گیری رابطه در مرحله اولویت‌بندی و خط زدن اسم‌ها از لیست بلندبالا ازدواج سنتی و هم‌خواب‌یابی تیندری.

ما دنبال کسایی می‌گردیم که ما رو سگ‌محل کنن، کسایی که خوشگل‌ترن، پولدارترن، با پول بابا تو جان‌هاپکینز درس خوندن، هفته‌ای یه‌بار موهاشون رو از بلوند به آبی و شرابی تغییر میدن، تو گرون‌ترین کافه‌های شهر سناتور قرمز دود می‌کنن و درباره فرویدیسم نشخوار می‌کنن، با پورشه پانامرا تو اندرزگو برنامه دوردور می‌چینن و بی‌ام‌و ایکس سیکس ۴۰۰ میلیونی بقیه رو مسخره می‌کنن.

بگذریم که قربانی‌های اینکار هم متوجه برخورد طرف مقابل میشن ولی استیصال تو عمق وجودشون رسوخ کرده و کاری از دستشون برنمیاد، اینقدر تحمل می‌کنن تا تموم شوند.

پراکنده

۱- وقتی میگید دختر بودن تو ایران از پسر بودن سخت‌تره خیلی دوست‌داشتنی میشید، دوست دارم پوکرفیس مثل سیامک انصاری بهتون زل بزنم. سیریسلی؟

۲- آقای گریمالدی امروز کتابتون ما رو آره.

۳-به این فکر می‌کردم وقتی میری جلوی آینه، زل نمی‌زنی به چشمای یکدست مشکیت؟ آخ که هربار داغون میشی.

۴- مرگ بر کلاس‌های ۸ صبح و مترو تئاترشهر؛ این هفته دو تا از کلاس‌های صبح رو نرفتم، دوتاشون هم با تاخیر.