بازگشت و داستان عکس‌‌ها

خب الان سه ماه از آخرین مطلبی که اینجا نوشتم گذشته. علت اصلی فعالیت کمم به خاطر توییتره، یه مدت بیشتر اونجا فعال بودم ولی خب یه چند روزی است که توییتر مثل قبل حال نمی‌ده. دلیلش هم دی‌اکتیوها و فعالیت کم همون چند نفری که مطالبشون خوب بود و فضای بیش‌از‌حد سیاسی این چند روز است.

داشتم مطالبی که قبلا نوشته بودم رو می‌خوندم، عجیبه که حتی تو این ۳ ماه هم تغییر رو به شدت حس می‌کنم. از وسواس بیشتر در نوشتار تا سوژه‌هایی که حس می‌کنم مطرح کردنشون شاید خیلی هم لازم نبوده.

این چند وقت با آدم‌های جالبی آشنا شدم که خب دوست دارم بیشتر دربارشون بدونم، می‌تونم تاثیرشون رو روی خودم حس کنم و امیدوارم این روند ادامه داشته باشه.

یه عادتی که تازگیا پیدا کردم اینه که برای عکس‌ها داستان درست می‌کنم؛ اونم به بدترین شیوه. سعی می‌کنم محلی که عکس‌برداری شده رو با جزئیات حدس بزنم، از تمام قرائن عکس استفاده می‌کنم تا ساعت احتمالی عکس‌برداری رو پیدا کنم و در نهایت با خودم فکر می‌کنم که چه اتفاقی باعث شده که این آدم در این ساعت به این مکان بره؛ یا حتی فکر می‌کنم که بعدش چی شده و اون فرد کجا رفته و احتمالا احساس خوبی داشته یا نه.

چندبار که این‌کار رو بکنی متوجه می‌شی که مهم‌ترین سرنخ‌ها رو می‌شه از چشم‌ها پیدا کرد. از اون چشم‌های سیاه می‌توان متوجه شد که الان شاده یا ناراحت، آرومه یا استرس داره، زیاد که عکس‌ها رو نگاه کنی می‌تونی تپش قلب رو از پشت این عکس‌های بی‌روح تشخیص بدی.

در نهایت عکس‌هایی رو خواهی دید که آرزو کنی کاش خودت رو در انعکاس چشم‌هایش می‌دیدی.