نیمچه زلزله

همچنان فکر میکنم که زلزله میتونه آتئیستیک ترین ها رو هم لحظه ای خداباور کنه.

یا لطیف ارحم عبدک الضعیف!

پ.ن: با وجود نا امیدی که گاهی حس میکنم و هارت و پورت هایی که بعضی اوقات میکنم؛ من خیلی از مرگ میترسم.

تعدد شرکای عاطفی!

+ این دختره که الان تو راهرو از بغلمون رد شد همگروهی تو بود؟ میشناسیش؟

من : کدومو میگی؟

+ همون که الان از بغلمون رد شد دیگه!

من : آره. اسمش سمانه هستش

+ ازش خوشم اومده، میخوام باهاش رفیق شم.

من: خب! مبارکه.

+ داداش اگه ازش خوشت اومده یا میخوای باهاش رفیق شی از خیرش بگذرم؟

من : نه بابا!

یک ربع بعد

من : حاجی مگه تو رابطه نبودی؟

+ آره

من : دو نفر رو همزمان می تونی هندل کنی؟

+ آره بابا. الان هم با دو نفر هستم.

من : خودشون هم می دونن تو با کسی دیگه هستی؟

+ نه بابا. مگه خرم بهشون بگم!

 

این مکالمه من با یکی از هم دوره ای ها بود.

هیچوقت کسانی که همزمان با دو یا چند نفر تو رابطه عاطفی هستند رو درک نمی کنم. البته نه تنها درک نمی کنم بلکه وقتی بفهمم کسی این ویژگی رو داره به سرعت ازش متنفر می شم.

 

تناقض!

از خواب بلند شدم. اولش تردید داشتم که تلویزیون رو روشن کنم یا نه. روشن کردم. صابر خراسانی هم رفته کربلا. با لحن حماسی از امام حسین میگه، از اینکه ۴۰ روز از شهادت بهترینِ انسان ها گذشته. بغض گلومو گرفته اما خودمو کنترل می کنم. بحث رو میکشونه به امام رضا. اشک هام سرازیر میشن. تلویزیون رو خاموش می کنم.

لپتاپ رو باز می کنم. باید بین میثم مطیعی و رضا صادقی و داریوش و… انتخاب کنم. انتخابم قابل پیش بینی هستش.

یراحی می گه: تو منو به بند کشیدی توی زندونی که نیست.

صادقی میگه : چراغارو خاموش کن، هوا هوای درده.

آقامون داریوش می گه: هر شب هُرم دستاتو به آغوشم بدهکارم.

آره عزیز. من هیچیم مثل بچه آدم نیست. چقدر این غروب پنجشنبه مثل غروب جمعه هاست!

خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!

اینکه هیچکس حرف آدم رو نمیفهمه بد دردیه. حرف تو گلو گیر میکنه و میخواد خَفَت کنه. حس می کنی گلوت رو دارن فشار میدن و هر کاری میکنی، نمیتونی دستش رو از گلوت جدا کنی.

مارک توین میگه: با آدم های احمق بحث نکنید چون شما را تا سطح خودشون پایین میارن بعد با تجربه ای که دارن ناکارتون می کنن!

آخ که آدم با خانوادش تو این شرایط گیر کنه.

آن یار که من دانم

آن دوست که من دارم وان یار که من دانم

شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم

بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را

بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم

ای روی دلارایت مجموعه زیبایی

مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من

چون یاد تو می‌آرم خود هیچ نمی‌مانم

با وصل نمی‌پیچم وز هجر نمی‌نالم

حکم آن چه تو فرمایی من بنده فرمانم

ای خوبتر از لیلی بیم است که چون مجنون

عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم

یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند

از روی تو بیزارم گر روی بگردانم

در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم

وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم

دستی ز غمت بر دل پایی ز پیت در گل

با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم

در خفیه همی‌نالم وین طرفه که در عالم

عشاق نمی‌خسبند از ناله پنهانم

بینی که چه گرم آتش در سوخته می‌گیرد

تو گرمتری ز آتش من سوخته تر ز آنم

گویند مکن سعدی جان در سر این سودا

گر جان برود شاید من زنده به جانانم